بادها هر ابر را از آسمانم ميبرندپشت پايش ابر پرباران تری می آورندجنگلی خالی پس از يك ماه آتش سوزی امخاطرات سبز من حاﻻ فقط خاكسترندبی تو مثل بره ای در باتلاق افتاده امهر چه سعی ام بيشتر اميدهايم كمترند !تو كجا؟ رام كدام آهوي صحرايی شدی؟ببر مغرور من ! آيا زخمهايت بهترند؟من كسی ديگر سراغم را نمی گيرد ، مگرقاصدكها گاه گاه از آسمانم بگذرندقاصدكهايی كه از اين دور و بر رد ميشوندگاه گاهی هم خبرهای تو را می آورندكاش روزی هم تو از باخبرها بشنویشاخه ها دارند برگ تازه در می آورندبعد برگردی ببينی بازهم سنجابهاﻻ به ﻻی شاخه ها اينجا و آنجا می پرند