بنشینی و گیسو بگشاییتا با تو بگویم غم شبهای جداییبزم تو مرا میطلبد، آمدم ای جانمن عودم و از سوختنم نیست رهاییتا در قفسِ بال و پر خویش اسیر استبیگانهی پرواز بوَد مرغِ هواییبا شوقِ سرانگشت تو لبریز نواهاستتا خود به کنارت چه کند چنگ نواییعمریست که ما منتظر باد صباییمتا بو که چه پیغام دهد باد صباییای وای بر آن گوش که بس نغمهی این نایبشنید و نشد آگه از اندیشهی ناییافسوس بر آن چشم که با پرتوِ صد شمعدر آینهات دید و ندانست کجاییآواز بلندی تو و کس نشنودَت بازبیرونی ازین پردهی تنگِ شنواییدر آینه بندان پریخانهی چشممبنشین که به مهمانی دیدار خود آییبینی که دری از تو به روی تو گشایندهر در که بر این خانهی آیینه گشاییچون سایه مرا تنگ در آغوش گرفتهستخوش باد مرا صحبت این یار سرایی
برچسب: چون سایه مرا ز خاک برگیر,
نویسنده: ایلیا نجفی
تاريخ: جمعه
2 مهر
1395 ساعت: 17:46