کافه شعر ترنج

متن مرتبط با «آنقدر دیر آمدی تا عاقبت» در سایت کافه شعر ترنج نوشته شده است

جزئیات تازه از ماهی سیاه کوچولو

  • نیلوبلاگ

    ماهی سیاه کوچولو اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «ماهی سیاه کوچولو» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. پشتیبانی...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از دلم می‌خواست

  • نیلوبلاگ

    اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «دلم می‌خواست» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. دلم می‌خواستده ‌هزار کتاب خوانده بودمتا می‌توانستمسخن زیبایی بگویم به تودر این لحظه......

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از عاشقی را برگزیدم...

  • نیلوبلاگ

    در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «عاشقی را برگزیدم...» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. از میان همه شغل های جهانعاشقی را برگزیدمکه شغلی تمام وقت استکارفرمایی به جز خداوند ندارمو‌همکارم با درخت که می رویدو با خورشید که می تابدو با زمین که می گرددهمه روزها روز عشق استو‌ نه پنج شنبه ها تعطیلمو نه جمعه هاشغلم حقوق ثابتی...

    ادامه مطلب
  • زندگی بعد از صباحی از نمک افتاده بود

  • نیلوبلاگ

    بی تو چون هر قهرمان پر غرور ديگریقصهام شاید رقم میخورد جور دیگریزندگی بعد از صباحی از نمک افتاده بودتکیه میدادم چنان کوری به کور دیگریعقدهام را در غیابت هیچکس خالی نکردپر نخواهد کرد جایت را حضور دیگریخستهام از این همه صغری و کبری چیدنتمن که هستم سخت محتاج حضور دیگریبیگمان با این لقب هر چیز دیگر جعلی استنیست غیر از چشم تو دریای نور دیگری...

    ادامه مطلب
  • دستان من خاکی ست ، قدری گریه کن بانو !

  • نیلوبلاگ

    وقتش رسیده مثل من امروز برداریآن قاب عکس کهنه را از کنج انباریبا آستینت خاک هایش را بگیری بازبر نقطه ضعف خاطراتت دست بگذاریدستان من خاکی ست ، قدری گریه کن بانو !دستم معطر می شود وقتی که می باریدیشب به یادت "گریه ها" را خواندم از اولاصلا کتاب شعر "فاضل" را تو هم داری ؟دیگر نپرس از فکر من این روزها، قطعامن هم به آن چیزی می اندیشم که تو ... آری !ترکت نخواهم کرد من با اینکه می دانمسیگار قلابی برای ترک سیگاری . . . ....

    ادامه مطلب
  • اینستاگرام کافه ترنج

  • نیلوبلاگ

    دوستان سلامببخشید که توی وبلاگ کم کاریم ولی جبران میکنیم حتماًاگر دوست داشتید مارو توی اینستاگرام دنبال کنید و عکس نوشته هامون رو ببینید...روی لینک زیر کلیک کنیدمرسیاینستاگرام کافه شعر ترنج...

    ادامه مطلب
  • بی تو مثل بره ای در باتلاق افتاده ام

  • نیلوبلاگ

    بادها هر ابر را از آسمانم ميبرندپشت پايش ابر پرباران تری می آورندجنگلی خالی پس از يك ماه آتش سوزی امخاطرات سبز من حاﻻ فقط خاكسترندبی تو مثل بره ای در باتلاق افتاده امهر چه سعی ام بيشتر اميدهايم كمترند !تو كجا؟ رام كدام آهوي صحرايی شدی؟ببر مغرور من ! آيا زخمهايت بهترند؟من كسی ديگر سراغم را نمی گيرد ، مگرقاصدكها گاه گاه از آسمانم بگذرندقاصدكهايی كه از اين دور و بر رد ميشوندگاه گاهی هم خبرهای تو را می آورندكاش روزی هم تو از باخبرها بشنویشاخه ها دارند برگ تازه در می آورندبعد برگردی ببينی بازهم سنجابهاﻻ به ﻻی شاخه ها اينجا و آنجا می پرند...

    ادامه مطلب
  • آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ...

  • نیلوبلاگ

    آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شدتیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شدمهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شدبی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شدکاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شدآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ......

    ادامه مطلب
  • برکۀ مهتاب

  • نیلوبلاگ

    آب زلال و برگ گل بر آبمانَد به مه در برکۀ مهتابوین هر دو چون لبخند او در خواب....

    ادامه مطلب
  • دیرت شده بود و باید میرفتی،

  • نیلوبلاگ

    من که هر وقت عجلهای در کار بودکلید را در جیبم پیدا نمیکردم،طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" رابه موقع در دهانم پیدا نکنم.تو مثل تمام معشوقههای دنیادیرت شده بود و باید میرفتی،رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،بارها و بارها ...مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده،و کلید را مدام در قفلی میچرخانَد که نیست......

    ادامه مطلب