کافه شعر ترنج

متن مرتبط با «آنقدر دیر آمدی که رنگ چشمانت» در سایت کافه شعر ترنج نوشته شده است

ماجرای تو با چشمانت مرا بنواز

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «تو با چشمانت مرا بنواز» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. خاکستری خاکستری خاکستریصبح ، مه ، بارانابر ، نگاه ، خاطرهدر من ترانه ای نبود تو خواندیدر من آینه ای نبود تو دیدیریشه ای بودم در خوابِ خاک های متبرکبی باران در نگاه تو سبز شدمبرقی از چشمانت برخاستنگاهم بارانی شدگونه ه...

    ادامه مطلب
  • تو با چشمانت مرا بنواز

  • نیلوبلاگ

    خاکستری خاکستری خاکستریصبح ، مه ، بارانابر ، نگاه ، خاطرهدر من ترانه ای نبود تو خواندیدر من آینه ای نبود تو دیدیریشه ای بودم در خوابِ خاک های متبرکبی باران در نگاه تو سبز شدمبرقی از چشمانت برخاستنگاهم...

    ادامه مطلب
  • آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ...

  • نیلوبلاگ

    آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شدتیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شدمهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شدبی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شدکاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شدآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ......

    ادامه مطلب
  • دیرت شده بود و باید میرفتی،

  • نیلوبلاگ

    من که هر وقت عجلهای در کار بودکلید را در جیبم پیدا نمیکردم،طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" رابه موقع در دهانم پیدا نکنم.تو مثل تمام معشوقههای دنیادیرت شده بود و باید میرفتی،رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،بارها و بارها ...مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده،و کلید را مدام در قفلی میچرخانَد که نیست......

    ادامه مطلب