
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شدتیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شدمهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شدبی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شدکاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شدآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ......
ادامه مطلب
من که هر وقت عجلهای در کار بودکلید را در جیبم پیدا نمیکردم،طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" رابه موقع در دهانم پیدا نکنم.تو مثل تمام معشوقههای دنیادیرت شده بود و باید میرفتی،رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،بارها و بارها ...مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده،و کلید را مدام در قفلی میچرخانَد که نیست......
ادامه مطلب